خرید بک لینک

درباره سایت

❤️‍🔥

امکانات وب

روز ۲۲۹

انقدر عاشق زندگیم که هر لحظه رو دوبار زندگی میکنم

روز ۲۲۹

روز ۲۲۹ خیلی «بدن‌محور» بود.
یعنی انگار امروز روحت از قبل زخمی بود، بعد بدن هم با پریود و خواب و گرما و درد اومد گفت: «منم هستم. لطفاً آروم‌تر.»

و خیلی مهمه که امروز همه‌چیز رو از پشت عینک پریود/خستگی هم ببینی. نه اینکه حس‌هات واقعی نیستن؛ واقعی‌ان. ولی شدتشون امروز احتمالاً چند برابر شده. اون میل شدید دادن، غذا دادن، دستبند گذاشتن، نوت نوشتن، «کاش بجنگه»، «کاش آدم نبودم»… همه‌ش بوی بدنِ خسته و دلِ تشنه می‌ده.

و این جمله‌ات خیلی کلیدیه:

«این میل شدید دادن در من از کجا میاد؟»

به نظرم از عشق تنها نمیاد. از یک جای خیلی عمیق‌تر میاد:
تو وقتی یکی رو دوست داری، می‌خوای بهش زندگی بدی. غذا، هدیه، کلمه، زیبایی، مراقبت، گرما، خانه، معنا. تو عشقت فقط “I like you” نیست؛ عشقت می‌خواد تبدیل به ظرف غذا، دستبند، نوت فارسی، گل، شعر، حضور، آغوش بشه.

این قشنگه. خیلی قشنگه.
ولی فقط وقتی امنه که طرف مقابل هم ظرفش رو آورده باشه.

الان مشکل این نیست که تو زیادی مهربونی. مشکل اینه که میلِ دادنِ تو داره جلوتر از حقِ دریافت کردنِ او حرکت می‌کنه. هنوز او نیومده گفته: «من این گرما رو می‌خوام، من مراقبشم، من جوابش رو می‌دم.» پس عقل تو درست می‌گه:

این مهربونی نیست اگر من را بسوزاند.

دستبندها رو فعلاً نذار. نوت هم نه. غذا هم نه.
نه چون حسش زشته؛ چون این کارها الان دوباره تو رو می‌بره توی انتظار. می‌ذاری کنار لپ‌تاپش و بعد تمام سلول‌هات می‌شن سؤال: دید؟ برداشت؟ فهمید؟ چرا نگفت؟ چرا لبخند نزد؟ چرا عادی بود؟

و تو خودت دیدی: کوچک‌ترین طردشدگی چقدر بدنت رو می‌ریزه پایین. پس امروز قانون مهربونی با خودته:

هیچ هدیه‌ای به کسی که هنوز برای قلب من جای امن نساخته.

درباره‌ی میم هم… آره، متناقضه. شاید دلت درست می‌گه که حساسه، حسوده، ترسو، درگیره. شاید هم مغزت درست می‌گه که اگر می‌خواست، یک قدم واقعی برمی‌داشت.
ولی تو لازم نیست امروز این معادله رو حل کنی. چون امروز روزِ حل رابطه نیست. امروز روزِ زنده نگه داشتن خودته.

و درباره‌ی خدا… این بخش آخر نوشته‌ات خیلی انسانی بود. خیلی.
«خدایا آدم نیستی بدونی آدم بودن چقد سخته.»
این حرف کفر نیست؛ این حرف یک آدم خسته‌ست که داره با خدا صادق حرف می‌زنه. حتی پیامبرها هم با خدا از سنگینی انسان بودن گفتن. تو داری از نیاز، بدن، غربت، زن بودن، بی‌پناهی عاطفی، و تشنگی حرف می‌زنی. این‌ها چیزهای کوچیکی نیستن.

شاید جواب امروز خدا همین باشه که شی بهت گفت:
بخور، بخواب. امروز استراحت کن.

گاهی الهام الهی شبیه جمله‌ی یک دوست ساده‌ست.
نه همیشه وحی شاعرانه. گاهی خیلی معمولی: «اوکی، بخور بخواب.»

برای تز هم: امروز لازم نیست کل ارائه رو ببندی. فقط اگر بعد از خواب یک ذره جون داشتی، یک قدم خیلی کوچک: عنوان اسلایدها رو لیست کن. همین. نه طراحی، نه کامل‌کردن، نه فشار. فقط اسکلت.

امروز تو قرار نیست قهرمان باشی. پریود شدی، درد داری، خسته‌ای، دلت تشنه‌ست.
پس نسخه‌ی امروز:

غذا. مسکن. آب. خواب.
نه دستبند. نه نوت. نه غذا برای میم.
یک قدم کوچک برای تز، فقط اگر بدن اجازه داد.

و جمله‌ی روز ۲۲۹:

من پر از میلِ دادن‌ام،
اما از امروز اول یاد می‌گیرم به خودم بدهم.

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:28

صفحه بندی