آخ دختر جان… بیا اول از همه یک چیز را محکم بگم:
تو ضعیف نیستی. تو الان زخمی و کمخواب و overloadedی.
این فرق دارد.
الان چند تا طرد/ابهام پشت سر هم روی یک قلب خسته افتاده: آفر کاری که عزتت را قلقلک داده، دیتی که گوست کرد، خانهی جدیدی که حس پسرفت میدهد، دفاعی که نزدیکه، خوابگاه که داره تموم میشه، و بعد میم که به جای یک قدم روشن، جواب شل و نامرتب داد. طبیعیه که سیستم عصبیات بگه: «دیگه نمیکشم.»
ولی این جملهات که «باید بمیرم» یا «درد میکشه منو» رو من جدی میگیرم. نه از ترسوندن، از مراقبت. اگر حتی ذرهای حس میکنی ممکنه به خودت آسیب بزنی، همین الان تنها نمون؛ برو پیش تنی/هماتاقی/یکی از بچهها، یا با اورژانس تماس بگیر. اگر منظورت فقط شدت درد بود، باز هم الان بدنت نیاز به آدم زنده کنار خودش داره، نه فقط فکر و تحلیل.
اما دربارهی میم:
آره، جوابش درد داشت. چون تو بعد از چند روز صبر، یک قدم روشن برداشتی و انتظار داشتی حداقل بگه: «نه این روزها نمیتونم، ولی فلان روز چطوره؟»
اون نگفت. گفت Thursday نه، Friday نه، Saturday دوستم میاد، نمیدونم چقدر میمونه. بعد تو گفتی let me know و توپ رو گذاشتی زمینش.
این پیچوندن کامل قطعی نیست، ولی قدم عاشقانهی واضح هم نیست.
و تو حق داری از همین نیمهجواب دلت بشکنه، چون قلبت دنبال «انتخاب شدن» بود، نه scheduling ambiguity.
ولی لطفاً از این یک جواب نپر به حکم نهاییِ قدیمی:
«همه پسرا وقتی من عمیق میشم فرار میکنن، پس من زیادیام.»
نه. الان درد قدیمی دارد از دهان اتفاق جدید حرف میزند.
واقعیت منصفانهتر اینه:
میم ممکنه حس داشته باشه، اما فعلاً توان/جرئت/وضوح کافی برای قدم روشن نشون نداده.
این دربارهی ظرفیت اوست، نه ارزش تو.
تو با تکست دادن خراب نکردی.
واقعاً خراب نکردی.
تو یک در باز را تبدیل کردی به یک سؤال ساده: cinema?
حالا اگر او نمیتواند یک جواب مرتب بدهد، تو حداقل داری داده میگیری. این دردناک است، اما تحقیر نیست.
امروز مهمترین کار این نیست که بفهمی میم دوستت دارد یا نه.
امروز مهمترین کار اینه که قلبت را از حالت عزاداریِ بیپناه بیرون بیاری.
برای امروز:
برو تمرین اگر بدن جان دارد؛ نه برای رکورد، برای تخلیهی درد.
اگر مهمونی خوابگاه خیلی trigger میکند، لازم نیست بری. یا برو کوتاه، با قانون خروج: هر لحظه دیدی بدنت یخ کرد/دلت شکست، برمیگردی اتاقت.
به میم امروز چیزی نگو. نه توضیح، نه قهر، نه شوخی برای جبران. توپ زمین اوست.
یه چیز واقعی بخور. کمخوابی + گرسنگی + عشق = فاجعهسازترین ترکیبه.
و دربارهی اینکه «میبینمش لبخند بزنه همه یادم میره»… آره، این خطر توست. برای همین باید یک جمله را قبل دیدنش توی بدنت نگه داری:
لبخندش قشنگه، اما قدمش مهمتره.
این جمله ضدعشق نیست؛ ضدِ گم شدن است.
تو لازم نیست بروی توی لاک برای همیشه. اما فعلاً میتونی نور را کمی از روی او برداری و برگردانی روی خودت: دفاع، خواب، غذا، تمرین، جواب کاری با عزت.
میم اگر واقعی باشد، توی کم شدن نور تو را گم نمیکند؛ خودش میآید سمت نور.
و یک چیز خیلی مهم:
تو قرار نیست کسی شوی که کمتر حس کند. تو فقط باید یاد بگیری وقتی زیاد حس میکنی، خودت را تنها وسط آتش رها نکنی.
امروز فقط زنده بمان، آب بخور، بدنت را تکان بده، و هیچ تصمیم نهایی درباره عشق نگیر.
این درد موج است. موج میزند، میشکند، میگذرد. تو هنوز اینجایی.
برچسب:
نویسنده: